سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
باران احساسات
باران احساسات













سلام!!


یه چیز جالب:


روزی از کسی پرسیدند"آیا میشود روزی برسد ک پسرها از پدرها سنشان بیشتر شود؟


گفت:بگذار جوابت را اینگونه بدهم:وقتی من 30 سال داشتم فرزندم 1 سال داشت یعنی 30 برابراو سن داشتم.وقتی 32 سال داشتم او 2سال داشت یعنی 16 برابر او سن داشتم.وقتی 33سال داشتم او 3 سال داشت یعنی 11 برابر او سن داشتم...


وقتی 36 سال داشتم او 6سال داشت یعنی6 برابر او سن داشتم


اکنون ئمن 60 سال دارم و او 30 سال یعنی 2برابر او.می ترسم اگر اینگونه بگذرد پسرها از پدرهایشان بزرگ تر شوند!


پ.ن:شاید این متن  براتون تکراری باشه ولی چون خوشم اومده بود نوشتم


حال جالب بود؟؟!!


نوشته شده در یکشنبه 30/11/90ساعت 4:59 عصر توسط ملیکا نظرات ( ) | |

salam!


man alan madresam!!!


nemidoonam chi begam!


ddam chanmahi(!)mishe up nakardam,


goftam biyam ye chizi begam


پوزخندdamat garm,delat khosh bad!


قاط زدمتبسممؤدبگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


نوشته شده در سه شنبه 8/9/90ساعت 9:30 صبح توسط ملیکا نظرات ( ) | |

می گویند:


اغلب فکر می کنیم گرفتاریم و به خدا نمی رسیم...


اما واقعیت درست برعکس این است،


چون به خدا نمی رسیم دائم گرفتاریــ ــم!


از این جور جمله ها خوشم میاد!:) گفتم واسه شما هم بنویسم!پوزخند 



هر وقت که دل کسی رو شکستی،


روی دیوار میخی بکوب تا یادت باشه که دلشو شکستی...


هر وقت که دلشو بدست آوردی،


میخ را از روی دیوار در بیار آخه دلشو بدست آوردی!


اما چه فایده جای میخ که رو دیوار مونده...!؟


واااای این سرعت اینترنتم واسه خودش داستانـــــی داره!


خیر سرمون ADSL داریم!...انگار نه انگــــــار:((


پ.ن1:بالاخره بعد عمری آپ کردم!برام دست بزنین!


پ.ن2:نماز و روزه هاتون قبول! مارو هم از دعاتون بی نصیب نذارین!


فعلا.


 


 


نوشته شده در چهارشنبه 19/5/90ساعت 2:0 صبح توسط ملیکا نظرات ( ) | |

دلم گرفه است


دلم گرفته است


به ایوان میروم وانگشتانم را


بر پوست کشیده شب میکشم


چراغهای رابطه تاریکند


چراغهای رابطه تاریکند


کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد


کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد


پرواز را به خاطر بسپار


پرنده مردنی است.


نوشته شده در جمعه 6/12/89ساعت 12:12 صبح توسط ملیکا نظرات ( ) | |

من اومدم 2باره!!!!!!!!!!!


میخوام یه شعر کوتاه واستون بنویسم:


سال میانه دوپلک را


ثانیه هایی شبیه راز تولد را


بدرقه کردند.


کمکم، در ارتفاع خیس ملاقات


صومعه ی نور


ساخته می شه


حادثه از جنس ترس بود


ترس


وارد ترکیب سنگ ها می شد.


حنجره ای در ضخامت خنک باد


غربت یک دوست را


زمزمه می کرد.


از سر باران


تا ته پاییز 


تجربه های کبوترانه روان بود.


باران وقتی که ایستاد


منظره اوراق بود.


وسعت مرطوب


از نفس افتاد


قوس و قزح در دهان حوصله ی ما


آب شد.


*********


حالا یه امید واسه اون کسایی که از زندگی نا امید شدن.


اگر زندگی 100دلیل برای گریه کردن نشانت داد


تو 100 دلیل برای خندیدن نشونش بدهپوزخند




نوشته شده در پنج شنبه 21/11/89ساعت 5:55 عصر توسط ملیکا نظرات ( ) | |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت